تبليغاتX
تنهایی خیلی سخته

تنهایی خیلی سخته
بیا پیشم


ســــــلام بچه ها خوبـــین ؟!
من پـریا هستم دوست عسل نمیدونم بشناسین یا نه مهم نیست حالا !!!!!!!
خواستم بگم که تـلفن عسل اینا قطع شده !!!!

فعلا نمیتونه نت بیاد

به من گفت که بهتون خبر بدم !!!
نگران نباشین !!!
عسل جون نتونستم نظر بدم کامم خرایه گفتم اینجوری راحت تره خودت اومدی این پست رو حذف کن !!!!

ببخشید به چند نفر بیشتر رو نتونستم خبر کنم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 14:48 توسط عسل |


سلام

خوبین؟ چه خبرا؟ مرسی که اومدین تو تولد وبلاگم شرکت کردین. با نظراتون کلی خوشحال شدم.

تا حالا شده واسه حرفی که ارزش نداره خورد بشین؟ واسه یه حرفی که شاید به یه بچه هم بگین

بهتون بخنده! بعدش طرف مقابلتم الکی واسه اینکه ازت بهونه بگیره و بخواد اعصابتونو خورد

کنه این حرف و به دل بگیره؟ و کلی نصیحتتون بکنه و بگه چرا این حرف و زدی.....!!!!

آخه بی انصاف کدوم حرف...؟؟؟ مگه من چی گفتم؟ حرف های خودش ... کارای خودش....

یادش نمیمونه به حرف های من گیر میده! چرا؟ چون من روز قبلش از یه حرفش بهونه گرفتم

و قهر کردم. خب حرف اون خیلی بد بود... غروره منو له کرد اما حرف من کاملا نشدنی بود.

یعنی کلی از واقعیت دور بود. به خدا فقط خودش بزرگش کرده! حالا بعد این همه جر و بحث من

غرورمو شکستم و گفتم واسه اون حرف مسخره معذرت میخوام...اشتباه کردم میگه برو خودتو

اصلاح کن!!!! ای خدا مگه من چی گفتم؟ چیکار کردم؟ من که خوب بودم... اخلاقم تک بود...

پس چی شد؟ عزیزم باشه فقط اخلاق من بده؟ چشم عوضش میکنم. اگه تا حالا بهت نگفتم اخلاق

توهم ایراد داره چون دوستم بودی دوست داشتم.... اخلاقتو واسه همون دوست داشتنی که گفتم

تحمل کردم..الانم نمیگم اخلاقتو عوض کن. من فقط اخلاقمو عوض میکنم....! تو هم که گفتی

دوستم داری پس باید اخلاقمو تحمل میکردی!. نه اینکه جا بزنی....! عزیزم.... دوست خوبم...

من فقط اخلاقمو عوض میکنم... تو همینی که هستی باش... فقط من بدم....

اصلا می خوای واسه همیشه برم؟؟؟؟... تعارف نکن واسه اون حرف مسخره ...!

نصیحت نامه: به قول افشین(خواننده): هر کی میگه دوست داره قصه میگه دروغکی.....!

از من به شما نیصیحت: کسی گفت دوستون داره حتی داداشتونم باور نکنین!

اگه تونست اخلاقتونو تحمل کنه معلوم میشه!!!!

دردل نامه: با ما هم بله؟....! باشه غروره من که له شد رفت! خاک بر سرت عسل!

خدا جونم مرسی... تا حالا همه به من میگفتن مغرور... یه شبه ازم گرفتیش!

بچه ها ببخشید دلم گرفته بود اومدم آپ کردم.... گفته بودم حالاحالاها آپ نمیکنم!

معذرت نامه: باشه! بازم غرورم به جهنم...!!!! ببخشید که من بچه ام...!

دوست جونام دوستون دارم خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

دیدین چقدر زیاد بووووووووووووووووووود!!!!!

تازه از این بشیترم دوستون دارم. ( دوست داشتن واقعی)!!!!

میسی که دوسم دارین و پیشم میاااااااااااااااااااااااااااااااااین.....(نهایت پرویی!)

من دیگه برم.... این زندگی که دست از سر ما بر نمیداره....

واااااااااااااااای امتحانا.... با این روحیه حتما توپ تموم میشن!

ضرب المثل نامه: میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست... حکایت امتحان منه!

خب دیگه دوست جونام من کم کم رفع زحمت بنمایم!!!

دعا یادتون نره هاااااااااااااااااااااااااااا!!!!!

با اجازه.....

تا بعدا باباییییییییییییییییییییییییییییییی ( بای تا های)

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 19:52 توسط عسل |


بازم سلام

ببخشید که دیر آپ کردم... این چند روزه خیلی درگیر بودم...

هفته پیش مسافرت بودیم... از شمال تا جنوب.  من تا حالا جنوب

نرفته بودم. خیلی خوش گذشت... خیلی هم سیاه شدم. جاتون واقعا خالی بود.

خب دیگه چه خبرا؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟ چیکار میکنین با امتحانا؟؟؟......!!!!

واااااااااااااااااااااای کلم داره سوت میکشه. از هر چی امتحانو درسه حالم بهم میخوره

حالا یکم استرس بهتون وارد میکنم بچه ها درس خوندیییین؟ امتحانا نزدیکه هاااااا!

تذکر نامه: وای الان یه چیزی یادم اومد...بگم؟... بگم؟ ۱٬۲٬۳.....

وبلاگم داره یه ساله میشه....!!!! واای عززیززم....!

وبلاگ جونم خیلی دوست دارم چون تو بودی که منو با یه همچین دوستایی آشنا

کردی. دوستایی که منو تنها نذاشتن. دوستایی که تو دردای من شریک بودن...

دوستای مهربونی که به من یاد دادن زندگی و سخت نگیرم... وبلاگ جونم ازت ممنونم.

وای چه عاطفی شد!!!

تولد نامه: خب حالا بیاین واسه وبلاگ جونم بخونین:

تولد تولد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت

 مبــــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــ

دعوت نامه:  همه تولد وبلاگم دعوتین! -------> بدون استثنا

دل تنگی نامه: جای دوستایی که الان پیشم نیستن خالیه...!

پیوست ۱:اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست....!!!!

دعا نامه: بچه ها یکی از دوستام و خودم خیلی به دعا محتاجیم...!

پیوست ۲: دعا یادتون نره!!!!!

شادی نامه: بچه ها تولد یادتون نره....!!!! لباسای خوشملتونو بپوشین و بیاین!

همه نوع غذا و دسری وجود داره.... انواع رقص...

کادو نامه: !!!بچه ها کادو واسه وبلاگم چی می خرین؟

خلاصه کادو یادتون نره...! میسی....!

 

حالا یه شعر که خیلی دوست دارم:

شعر نااامه:    دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون....

                    فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون....

                    فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم

                     حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم!

                      رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

                       قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

                     به خاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته؟

                    یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته.........؟

                       وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر!

                       مگه نگفتم چشمات و از چشمای من نگیر!

                       حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه!!!!

                      تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

خوشتون اومد؟ من عاشق شعرای مریم حیدرزادم....

دوست نامه: بچه ها جون دوستون دارم. ببخشید که آپم طولانی شد آخه فکر نمیکنم

حالا حالا ها آپ کنم.

تاکید نامه: بازم تولد وبلاگم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک!

بهونه نامه: آی خدا دلگیرم ازت...آی زندگی سیرم ازت...

آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت!!!!

خداااااااااااااا جوووووووووونم هنوز باهام آشتی نکردی؟ ستایش جون بهم گفت:

با خدا باش پادشاهی کن! خیلی حال کردم با این جمله!

دوست جونام من دیگه برم... فدای همتون... زندگی و سخت نگیرین

همیشه به یاد خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا باشین!

خداحافظی نامه: تا آپ بعدی باااااااااااای تااااااااااااا یه هااااااااااااای دیگه! 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 14:18 توسط عسل |


سلام خدا جون...!!!

چرا این چند وقت دیگه صدامو نمیشنوی؟

چرا هر چی داد میزنم و صدات میکنم بهم اهمیت نمیدی؟

مگه من کاری کردم که تورو از خودم برنجونم؟ من که همیشه

و همه جا به یادت بودم. همیشه یاور تنهاییم بودی...

همیشه صدات زدم٬همیشه از تو کمک خواستم.

آخه فقط تویی که بدون منت بهم کمک میکنی.

تو این چند وقت چرا اینجوری شدی؟ باهام قهر کردی....؟؟؟!!

من که نازتو میکشم... اینقد نازتو میکشم تا باهام آشتی کنی.

آخه من که جز تو کس دیگه رو ندارم که باهاش درد دل کنم٬

که فقط بشینه به حرفام گوش بده و وسط حرفام نپره.

 فقط دلم به تو خوشه. به تویی که پشت و پناهمی.

میدونم و اطمینان دارم که هیچ وقت تنهام نمیذاری.

 بدون که همیشه به یادتم و فراموشت نمیکنم.

 

همیشه تو یه ارتفاعی دیگه خبری از ابرها نیست٬ پس اگه آسمون دلت

 ابری بود بدون که خوب اوج نگرفتی!!!

  

تشکرنامه: دوستای گلم از همتون ممنونم که تو پست قبلی تنهام نذاشتین.

خیلی ماهین به خدا. نظراتون همیشه به من روحیه میده. تنها با نظرای

شماست که شاد میشم٬ پس این شادی و از من دریغ نکنین. همیشه گفتم که

تنهایی خیلی سخته پس........ هیچ وقت تنهام نظرارین.

درد دل نامه: خدا جونم باهام آشتی کن... خیلی دلم برات تنگ شده....

بیــــــــــــــــــــــــــــــــا پیشم.... دوست دارم خیلی زیـــــــــــــــــــاد....

آرزو نامه: خدا جون هرکی هر آرزویی داره واسش بر آورده کن. دل همه رو

شاد کن. غصه رو از دل همه بردار... همه رو عاشق خودت کن تا بدونن با تو

بودن از همه چیز قشنگ تره.... آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین!!!

شکایت نامه:

د لم خیلی گرفته از دست بعضی از دوستام... اصلا نصیحت کردن به

من نیومده!!!! عزیزم ببخشید تو کارت دخالت کردم .... دیگه این کارو نمیکنم.

دیگه ثواب نمیکنم چون کباب میشم... اما خدا جون خودت بهتر میدونی!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 18:35 توسط عسل |


سلام دوستای گلم

من دوباره اومدم٬ خیلی هاتون منو میشناسین! بعضی هام نه!

من خیلی وقته که به وبلاگم سر نزدم. اما به خاطر چندتا از دوستام دوباره سر و

کلم پیدا شده. از خیلی از دوستام خبر ندارم٬ نمیدونم کجان! دلم واسشون

تنگ شده. امیدوارم هر جا که هستن همیشه موفق و شاد باشن.

خیلی از دوستای عزیزمم هنوز هستن که خیلی خوشحالم که دوباره میبینمشون

من اگه تو این مدت نبودم به خاطر گرفتاریام نیومدم نت نه اینکه بی معرفت

باشم. آره میدونم بدون خداحافظی رفتم اما رفتنم از اجبار بود.

مجبور بودم که نیام. وقتی که اومدم و نظرای دوستم مریم و خوندم خیلی ناراحت

شدم. امیدوارم حداقل تو چت ببینمش.

امیدوارم سلام این بارم فعلا بدون خداحافظی باشه.

نتیجه دیز اومدن میشه همچین آپ طولانی.... خلاصه خوشحالم که دوباره اومدم

پیشتووووون. بازم مثل همیشه تنهام نذارین که تنهایی خیلی سخته...

همتونو دوست دارم...

باااااااااااای تااااااااا یه هااااااااااااای دیگه....

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 20:9 توسط عسل |


سلام

به به دوباره اومدم...

نه دیگه اینبار اومدم که بمونم البته اگه خدا بخواد

دوباره بیاین پیشم... به خدا تنهایی خیلی سخته

همتونو دوست دارم یه عالمه

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:54 توسط عسل |


سلااام من باز اومدممم

هووووووراااااااااااا

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 21:28 توسط عسل |


تو به من خندیدی و نمی دانستی که من به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید... سیب را در دست تو دید... غضب آلود به من کرد نگاه...

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک. و تو رفتی و هنوز سال های سال است٬

که خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندشه کنان پندارم .......!!!؟؟؟

که چرا باغچه کوچک خانه ما.... سیب نداشت!!!

سلام....

بعد از مدت ها آپ کردم اما بدون انگیزه! آخه مطلب خاصی ندارم که بنویسم... اما از بس

بچه ها گفتن بیا آپ کن به خاطر اونا اومدم. اما اومدم به اون دوستایی که بهم گفتن وبلاگت

موضوع خاصی نداره بگم: وبلاگ من عشقولانست! من خاطره نمی نویسم. اون چندتا مطلب

( همون نصیحتا رو میگم) اونا هم جنبه عشقولانه داشت... هر کی وبلاگ منو میخونه متوجه

میشه که من یکی و دوست دارم و بیشتر مطلبامم واسه اون مینویسم. خب من به این وبلاگ

میگم عشقولانه! اگه شما اسم دیگه ای میدونین حتما بهم بگین! بعضی از دوستام میگن اسم

اونی که دوسش داری تو وبلاگت بنویس تا واسه بقیه اینقدر سو تفاهم نشه. اما به نظر من دلیلی

نداره چون بیشتر بچه ها اسمشو میدونن و میاد و واسم نظر میذاره!!! ببخشید که اینقدر رک

حرف میزنم. چون اصلا دوست ندارم کسی نوشته های منو به خودش بگیره... باید بگم اونی و که

من دوست دارم اصلا وبلاگ نداره...!!! ( قابل توجه بعضیا...!).

بازم از دوستای خوبم تشکر میکنم که هیچ وقت تنهام نمی ذارن و به قول خودشون وبلاگمو میترکونن

بازم اسمشونو میبرم... البته اینایی که اسمشونو میبرم دوستای صمیمین...

تارا گلی... هما جونم... سارا جیگر... فرزانه نانازی...

الهه گلم... سوگند نازی... روژین گل... الهام جونم...

فاطمه خانوم گل...( همشون دختر بودن...)

همتونو دوست دارم خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد ( دیدین چقدر زیاد بود؟؟؟؟)

 

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو مردن و به پای تو سوختن...

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن... و برای تو گریستن...

و به عشق و دنیای تو نرسیدن!

ای کاش میدانستی بدون تو و دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 10:24 توسط عسل |


دریا آروم آروم بود٬ دست همو گرفته بودیم٬ نشستیم لب آب . خودمونو ول کردیم

روی شن های بی انتهای ساحل٬ پاهامونو انداختیم توی آب. رو به رومون آسمون بود.

آسمونم پر از ابر بود. وای که چقدر قشنگ بود... بهم گفتی به اون ابرها نگاه کن...!

همونی که اون گوشست. گفتم آره شبیه یه کیک خامه ای بزرگه!!! تازه اون یکی منو

یاده گوسفند میندازه... دوتایی خندیدیم. ابرها خیلی قشنگ بودن. ولی کمکم شروع

کردن به تغییر شکل دادن. عوض شدن و عوض شدن... و باد ابرهارو با خودش برد.

بلند شدی و نشستی٬ دستم و فشار دادی و گفتی: ابرها قشنگن خیلی قشنگ.

ولی زود گذرن. با به یه چیزی نیاز داریم که بمونه٬ چیزی که محکم باشه. یه چیزی

برای همیشه... بلند شدم... حق با تو بود!!!

- بیا یه قلعه شنی بسازیم- یه قتعه شنی که هیچ باد و بارونی نتونه خرابش کنه.

به شنهای ساحل چنگ زدیم... یه مشت من٬ یه مشت تو... شنهارو روی هم

می ریختیم و قلعمونو می ساختیم. دیگه داشت غروب میشد. دستام درد گرفته

بود. انگشتام کرخت شده بود. واااای خدای من!!! انگشتای نازو قشنگت ورم کرده

بودن! دستت و گرفتم و بوسیدم. طاقت دیدن التهاب دستات و نداشتم.....

بغلم کردی و گفتی: قلعه محکمی شده٬ به زحمتش می ارزید. به قلعه نگاه کردم و

به چشمای مشتاق تو. به هم تکیه دادیم و محو تماشای قلعه شدیم. قلعه ای که

برای همیشه بود. قلعه ای که......!!!

موج محکمی به صورتمون خورد. هر کدوم به یه طرف پرت شدیم. دستم از دستت

جدا شد٬ خیس خیس شده بودیم. چشمام از شوری آب می سوخت.

بلند شدم... تو نمی خواستی بلند شی... روی زمین نشسته بودی. خشکت زده بود.

گیج و مبهوت... نگاهت و دنبال کردم... اثری از قلعه نبود ٬ پاهام سست شد....

روی شن ها زانو زدم... و به موج ها خیره شدم... موج هایی که به صورتم می خورد!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 12:47 توسط عسل |


بازم ســـــــــــــــــــــــــــــلام

دلم واسه یکی خیلی تنگ شده٬ گفتم این جا واسش بنویسم که خیلی دوسش دارم.

آخه همیشه میاد وبلاگم و می خونه ولی نظر نمی ذاره می که اینجوری بهتره....

 

دوباره دل هـــــــوای با تو بودن کرده    نگـــــــو این دل دوریه عشق تو باور کرده

خب قرار شد تو این پستم دیگه نصیحت نکنم٬ خب خدارو شکر اتفاق خاصی هم

رخ نداده که بخوام نصیحتتون کنم.... اینم از شانس بد شماست.....

داشتم یه آهنگ گوش می دادم گفتم یه کمشو واستون بنویسم....

 

نمی دونم چی شد پای خود نویس چشمام.... روی کاغذ نگاهت....

یهو لرزید و لغزید و نوشت... دوســــــــــــــــت دارم عزیزم... دوست دارم

به خدا دست خودم نیست دوست دارم ............

چی میشد یه بار تو شهر قلب تو پا بذارم.......

آخه ظالم چیکار کنم دوست دارم...... دوســـــــــــــــــــــــــــــــت دارم....

 

اصلا این بار می خوام زیاد حرف بزنم... خب از چی بگم؟؟؟؟؟....!!!!

دلم خیلی گرفته... اصلا این چند مدت خیلی عوض شدم... همه بهم می گن چرا

اینجوری شدی؟؟؟!!! شاید واسه اینه که....( بی خیال...!!!) ........

نه دلم طاقت نمیاره نگم.... شاید واسه اینه که از اونی که دوسش دارم خیلی دورم.

ای خدااااااا.... دوری هم بد دردیه....!!! ( واسمون دعا کنین که........!!!!)

دیگه از نت هم خوشم نمیاد شاید دیگه آپ نکنم...اگه دیگه آپ نکردم از همین جا

از همتون خداحافظی میکنم... البته این فقط یه احتمال... فعلا تصمیم قطعی نگرفتم.

برم که همتون یه نفس راحت بکشین٬ چون دیگه کسی نیست که شر و ور بگه...

خب دیگه خیلی حرف زدم... بازم از همتون ممنونم که هیچ وقت تنهام نذاشتین!

همتون ماهین... همتونو دوست دارم!!!

 

                                                                       وقت خداحافظیه... موقع رفتن منه

 

باااااااااااای تاااااااااااااا شااااااااید یه هاااااااااای دیگه....!!!

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 21:29 توسط عسل |


 

بازم سلام...

اول می خواستم از یکی که خیلی دوسش دارم بابت پست قبلیم معذرت خواهی کنم...

انگاری خیلی ناراحتش کردم. خودش بهتر می دونه کیه.... به هر حال شرمنده منظوری

از نوشته هام نداشتم... بازم ببخشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید گلم...

دوم خیلی خوشحالم که تارا جونم بازم اومده پیشمون یعنی پیش من...

(آخه من خیلی دوسش دارم٬ خیلی ماهه٬ خیلی گله)

اگه یه روز با هم اس ام اس بازی نکنیم روزمون شب نمیشه....

خب راستش مطلب ندارم ... فقط می خواستم یه چیزی بهتون بگم...

یعنی یه نصیحت خواهرنه... اگه کسی رو واقعا دوست دارین امتحانش نکنین چون اگه بفهمه

از طرف شما بوده خیلی ناراحت میشه. راستش من این چند وقته اونی رو که دوسش داشتم

خیلی امتحان کردم ولی خب شانس آوردم که از دستش ندادم چون مطمئنم این امتحانا

همیشه نتیجه منفی میده... وااای شدم مثل این پیرزن ها همش نصیحتتون میکنم...

خلاصه ببخشید دارم تجربیاتمو در اختیارتون می ذارم که کسی رو که دوست دارین با این

کارای بچه گونه از دست ندین... قول میدم پست دیگه اصلا نصیحت نکنم.... مرسی که

به حرفام گوش میدین.... خب من دیگه برم... مثل همیشه واسم نظر بذارین....

بای تا یه های دیگه.... همتونو دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 20:1 توسط عسل |


بازم سلام

این چند روزه خیلی ناراحتم.... اول از همه واسه خاطر دوستم تارا...

آخه دیگه نمی خواد بیاد نت.... با اینکه تازه چند روزه که رفته ولی اساسی جاش

خالیه..... کاش زودتر برگرده..... تارایی دلم واست خیلی تنگ شده....

تارا همون دختر تنها یا نیای تو به نفعته.....

وای من از دروغ گفتن چقدر بدم میاد... جالب اینه که همه میدونن ولی بازم

به من دروغ میگن.... شما وقتی یکی بهتون دروغ میگه اونم از نوع اساسیش

چیکار میکنین؟ حتما میگین بستگی داره که کی این دروغ و گفته باشه....

من که واسم فرق نداره حتی اگه همسایمونم دروغ گفته باشه من دیگه بهش

اطمینان ندارم یعنی از اعتمادم نسبت بهش کلی کم میشه.....

اگه آدم ترسو باشه دروغ می گه آدم نترس اگه سرشم بالای دار بره بازم راست

میگه....وقتی آدم یه دروغ بگه واسه اینکه اون دروغش تابلو نشه هزار تا دیگه

دروغ میگه.... آدم باید سعی کنه که هیچ وقت دروغ نگه حتی در بدترین شرایط...

شما هم که داری اینو میخونی اگه به کسی دروغ گفتی همین الان بهش بگو

که دروغ گفتی تا اوضاع خراب تر نشده... بگذریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

خب آقا بهزاد ( شاخ رپ شرق) آهنگای خودشو تو وبلاگش گذاشته...

حتما برین دانلود کنین.... اگه نکنین نصف عمرتون بر فناست......

راستی من به آقا محسن(شنیدی دوست دارم عشق من ؟) قول داده بودم

توی پست جدیدم اسمشو بذارم که شما دوستای گل من حتما از وبش دیدن

کنید... ولی توی پست قبلی چون مطلبم طوری نبود که این کارو انجام بدم...

این پست جبران کردم... نگین عسل نا مرده و بد قول...

بازم از همه ی دوستای گلم تشکر میکنم که هیچ وقت تنهام نمیذارن...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 9:35 توسط عسل |


سلام...

نمی دونم باید از چی بگم از کجا بگم؟

از مهربونی هات بگم٬ از خوبی هات بگم....!

تو واقعا همه چی رو یه جا داری....

خیلی وقته که دلم هواتو کرده اما نمی دونم باید چیکار کنم؟

از تو تا من خیلی فاصله ست....

یه موقعه هایی میگم کاش هیچ وقت ندیده بودمت....

چرا من؟ یعنی من این قدر خوشبختم و نمی دونستم؟

ای خدا حالا که این شانس رو به من دادی تا عاشق باشم....

دیگه هیچ وقت ازم نگیرش...

ای خدا به همه طعم عشق بچشون...

 تا بفهمن عشق از دوست داشتن بهتره.

 

عشق یعنی اوج دوست داشتن

 

هر چی آرزوی خوبه، مال تو

هرچی که خاطره داری، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو

اين شبای بيقراری، مال من

 





 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 13:36 توسط عسل |


سلام....

همش هی گفتین بیا آپ کن... آخه مطلب ندارم... اما چون دوستون دارم.... آپیدم...

اگه بده شرمنده.....

 

 

چه انسان های والا اندیشه ای وجود دارند... کسانی که برای دوستی و عشق هزاران واژه دارند٬

ولی برای تنفر و دشمنی حتی یک واژه هم ندارند.....

به راستی که تکامل یافته ترین انسان ها هستند......

 

 

صبح که نسیم پاورچین می آید٬ قلب غنچه ها می تپد برای آغاز روزی دیگر....

روزی که گمان دارند٬ بهتر از روز واپسین است !

اما غنچه های قلب من دیری است که افسرده اند. و باور ندارند که لحظه ها با خود رازی نو

داشته باشند.......

 

                زندگی را دوست دارم در کنار نام تو....

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 15:4 توسط عسل |


همیشه توی یه ارتفاعی دیگه خبری از ابر نیست...اگه یه وقت آسمون دلت ابری بود...

بدون که اوج نگرفتی....

 

 

سلام...

 

اعتماد به نفس داری؟ اعتماد به نفس به چی داری؟ منظورم اینه که به خودت اعتماد داری

یا به یه چیز دیگه؟ مثلا اعتماد به نفس به اصالت خانوادگی... اعتماد به نفس به قیافه!

اعتماد به نفس به پول٬ مدرک٬ اعتماد به نفس به پدر و مادر...!

راستش اعتماد به نفس یعنی اعتمادی که به چیز دیگه ای متکی نیست!

یه جوری باش که اگه همه چیزاتو ازت گرفتن٬ بازم آخر اعتماد به نفس باشی.

 

به امید آنکه تولد دوباره عشق به دلخواه تو باشد...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 12:4 توسط عسل |


تو سنی که ما توش هستیم٬ جنس مخالف چیز خوبیه! منظورم اینه که آدم میره به سمتش.

دست خودش نیست. چون تازه داره درک میکنه که:                   what is this              

                

خب! به نظر تو باید چیکار کرد؟؟؟ به نظر تو آیا باید رفت توی دلش یا باید اونو بیاریم تو دلمون؟

یا اصلا می خوای فراموشش کنیم؟ ها....؟ نمیشه...؟

راستشو بخوای همه چیز تو نگاه اوله! به قول شاعر:

(با حالت لاتی بخون!!!) ... اما هر چی که بود٬ زیر اون چشم تو بود٬ ما رو ویرون کردی٬

ما رو داغون کردی٬ دیگه از ما که گذشت. اگه شبی! نصفه شبی٬ تو کوچه٬ به آدمی مثل ما

قلندر و مست و خرام بر خوردی٬ اون چشماتو هم بذار! یا لااقل این ریختی نگاش نکن.

اگه هر نگاه بخواد اینجوری آتیش بزنه پس باس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه........

.... منظورم اینه یه نگاه می کنه خوشش میاد٬ از اون به بعدش تصویره٬ هی تصور و تصویر...

اون تصویر روزی صد بار میاد و میره. هی به ذهن فشار میاره. البته خب تصویرش لذت بخشه و

آدمو تخریرمیکنه. یه موقعی میشه که آدم اونقدر توی تصور و خیالش پیش میره که معشوق

ذهنی و واقعی خیلی با هم متفاوت میشن... نتیجه اخلاقی اینکه: وابستگی به فرد و شیء

و اجناس موافق و مخالف ناشی از تکرار تصویر و خیال است. آدم وقتی که غصه داره٬

دوست داره به خیالش پناه ببره.... تا آروم بشه. به نظر تو اعتياد تعریفش چیه...؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 10:23 توسط عسل |


چقدر فاصله ها طولانی شده اند. فاصله من با جاده عشق٬ فاصله من با جاده مهر بانی.

اضطراب مرا فرا گرفته. قدم می گذارم در راهی که انتهایش به مهر ختم می شود٬ اما

هر چه می روم نمی رسم.... انگار هر چه نزدیکتر می شوم٬ عشق بیشتر از من فاصله می گیرد.

دلم برای سرودن تنگ شده و غزل واژه های دفتر شعرم دلتنگ و خسته اند.

دست نیازم خالی ست.... اما بازم می روم و می روم شاید که جاده عشق نزدیک شود ٬

و فاصله ها کمتر و کمتر.......

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 11:30 توسط عسل |


سلام می خوام از دوستای خوبم تشکر کنم....

اول از همه سارا جون ( اتاق تنهایی من) من که خیلی دوسش دارم... خیلی عزیزه....

تازه از همه مهم تر می خوایم فامیل بشیم...( خودش بهتر می دونه)....

بعدش فرشته شیطون یا ( شیطون ترین فرشته خدا)... دوست نداره اسمشو جایی ببرن...

منم نمی گم... ولی مثل یه دوست خوب کمک کرده...

بعد از اون آقا منصور... اونم خیلی بهم کمک کرده.... ولی یه چند مدته غیبش زده...

شایدم از دست من ناراحته...  ولی دوستش آقا امیر می گه یکم سرش شلوغه...

دوسته خوبم سارا جون که تازه باهاش آشنا شدم... اونم عاشقه... منتظر یارشم هست...

بعدی الهام جونه... اونم دوسته تازمه...(الهام٬ شادمهر) ... خیلی با مرامه...

واسه من تو وبلاگش عکس افشین گذاشته... دمش گرم...

آقا بهزاد از دوستای خوبمه که شاخ رپه.... خیلیم ماه و با معرفته...

توی وبلاگشم چند جا اسم منو برده...

آقا مجید... کم پیداست... ولی خیلی با معرفته....

بقیه دوستام... مثل:  مهم نیست٬ یه دوست٬ تارا جون٬ آقا داریوش٬ آقا سامان٬

 فاطی جون٬ ساز بیصدا٬ آقا حمید٬ مینا جون٬ عروسک٬ بهار جون٬ آقا امیر٬

آقا محمد٬ سمیرا جون٬ آرمیتا جون٬ آرزو جون٬ و بقیه دوستام...

اگه کسی از قلم افتاده شرمنده.....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 19:10 توسط عسل |


تقدیم به تو که هنوز هم تکه ای از آسمان عشق٬ جرعه ای از دریای وفا

در دستانت و تجسمی زیبا از خاطره ایثار گل ها در معبد ارغوانی دلت

به یادگار مانده... نخستین چکه بلند یک احساس را در غالب کلامی از جنس

 تنفس باغچه های معصوم یاس بر روی حجم سپید می ریزم و

آن را با لهجه همه پروانه صفت های این گیتی بی انتها به

آستان نیلوفری دل زلال تو هدیه می کنم...

 

 

 

چکه چکه های باران٬ مثل واژه واژه های یک شعر

در ناودان غزلم می ریزد....

و من تو را می سرایم ... که ابری ترینی.....!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 16:28 توسط عسل |


اين يه داستان واقعيه بخونين بعد نظر بدين...

يه پسر و دختره به طور اتفاقى با هم آشنا شدن, دختره

 اول به خاطر تيپ و قيافه پسره قبول مى كنه كه باهاش

 دوست باشه . دختره اون موقع دوست پسر داشت ولى

 چون با اون نمى ساخت مى خواست بهش ثابت بكنه

 كه مى تونه با هركى كه خودش دوست داره باشه...

آخه اون پسره خيلى اذيتش مى كرد. خلاصه بعد از دوبار

 ديدن اون پسره , پسره بهش مى گه من از تو خيلى

 خوشم مياد تصميم گرفتم كه باهات ازدواج كنم . اون

 دنبال يه دختره با معرفت بوده كه به قول خودش پيدا

كرده.چند تا مشكل وجود داره اولى اينه كه هر دو

 سنشون كمه و باباى دختره نمى ذاره كه با هم

باشن...

مسئله مهم ديگه اينه كه پسره يه شهر ديگس و از همه

 بدتر اينه كه مى خواد بره سربازى ... دختره تقريبا بايد

2 سال صبر كنه كه به اون برسه...

دختره هر جور كه خودش صلاح مى دونست امتحانش

 كرده و ديده پسره واقعا دوسش داره , حالا دختره

دوسش داره شايدم عاشقش شده... اما مى ترسه ,

مى ترسه پسره رو از دست بده چون خيلى حساسه

 مى ترسه شكست بخوره از يه طرفم مى دونه پسره

 واقعا از ته دل دوسش داره. مى ترسه پسره بره

سربازى يواش يواش نسبت به دختره سرد بشه اما چون

 

اون پسره 70% به پسره روياى دختره شباهت داره,

 دختره داره ريسک مى كنه .....

شما اگه جای اون بودین چیکار می کردین؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 20:51 توسط عسل |